ذبيح الله صفا

502

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

و در پايان تصريح كرده است بر آنكه هنگام نقل كتاب از نثر بنظم هيچ مطلب از متن حذف نشده و تنها بعضى از سخنان كژ و نابسامان را انداخته و ازين راه به نظر خود بناى استوارى از سخن بنام سلطان برآورده است : شدم فارغ از نسل اين داد نيز ( كذا ) * ز نثرى كه بودش نيفتاد چيز سخن هرچه كژ بود انداختم * بدانسان كه بايست پرداختم نه معمار بايست و نه كارگر * نه خشت و نه سنگ و نه سيم و نه زر بناهاى محكم درآيد ز پا * بدين نام سلطان بماند بجا درين داستان گشت روشن كه من * به گفتن چنان قادرم بر سخن كه داند هر آنكس كه دارد خرد * كه از من كسى در سخن نگذرد . . . نسخه‌يى ازين كتاب كه در جزو نسخ خطّى فارسى موزهء بريتانيا موجودست در ذى القعدهء سال 863 بپايان رسيده و ابيات آن نيز مانند منظومهء ديگر قانعى متوسط و در برخى موارد سست و قابل اصلاح است . مجموع اين ابيات در حدود 4500 است و چنين آغاز مىشود : خدايا توى زندهء جاودان * فرازندهء اين سپهر روان و بدينگونه پايان مىپذيرد : زمين و زمان بندهء شاه باد * هميشه بكام نكو خواه باد به دو باد آبادى بوم و بر * فرودستِ حكمش قضا و قدر و چون اين منظومه بنام عزّ الدين كيكاوس ثانى است بايد بين سالهاى 643 و 655 و على الظاهر در سالهاى قريب به 655 يعنى اواخر عهد آن پادشاه سروده شده باشد زيرا قانعى در اين منظومه از چهل سال مدّاحى و خدمت خود در نزد سلاجقهء روم ياد مىكند . بديهى است اين عدد چهل تقريبى است زيرا اگر فرض كنيم كه قانعى مقارن حملهء مغول بخراسان ( 617 - 618 ) از طوس گريخته و بعد از يكسال گريز و سفر متمادى بروم نزد علاء الدين كيقباد سلجوقى رسيده باشد قاعدة در آخرين سال سلطنت عزّ الدين كيكاوس ثانى هنوز مدت مداحيش از 35 - 36 سال متجاوز نشده بود و اتمام خدمت چهل سالهء وى